مرتضى راوندى
579
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
كارلايل بىاعتنا به پاسخ ميرزا عليخان گفت : « من جروبحث را دوست دارم و خيلى هم ، مرگ مرا از غوغاى دنيا دور نساخته . امشب تنها كسى كه كتاب مرا در دنيا مىخواند شما بوديد و من از مدير قبرستان مرخصى گرفتم . سفر ارواح با « طى الارض » و در وراء زمان است . حالا شما خواه بخواهيد و خواه نه ، بايد وارد بحث بشويد ، من تا زمان جنبش چارتيستها حاضر بودم براى نقش تودهها جاى كوچكى باز كنم ، ولى پس از شكست آنها تماما در كنار زورمندان امپراتورى قرار گرفتم . مثلا نظر شما دربارهء شاهنشاه كنونى كشورتان چيست ؟ آيا شما قهرمان بودن او را منكريد ؟ « فارن آفيس » يعنى وزارت خارجهء ما كه روى اين مسئله اصرار دارد . » ميرزا عليخان در دلش گفت : « استغفر اللّه ، عجب گيرى افتاديم . » و سپس با صداى بلند داد زد : « ننه حسن ، ننه حسن ! ننه حسن ! » ( و در بار آخر بلندتر داد زد ) صداى شكستهء پير زنانهء خوابآلودى از اتاق مجاور جواب داد : « آقا شما صدا كردين ؟ » ميرزا عليخان گفت : « مهمون داريم ، چايى بار بزار ! » قرقر ننه حسن شنيده شد كه : « نصفه شب و مهمان ؟ حالا و چايى ؟ » كارلايل گفت : « ما انگليسيها چايى بدون شير را مضر مىدانيم ، به هر جهت احتياج به پذيرايى نيست . روح نمىخورد و نمىآشامد . اين خاص جسم است . راجع به سرما هم نگران نباشيد . براى من على السويه است . برگرديم سر بحث خودمان . اساس بحث است . گفتيد نظرتان چيست ؟ » ميرزا عليخان گفت : « حضرت پروفسور ! و اللّه چه عرض كنم ! مىگويند او نابغهء عظيم الشأنى است كه عصر مشعشعى در تاريخ پديد آورده . كاليگولا و نرون هم اينطور فكر مىكردند . نرون وقتى مىمرد گفت : « آه اگر جهان درك مىكرد كه چه هنرمندى از ميان مىرود » خوب ، غرور خود انسان ، متملقان اطراف او ، كارهايى را كه براى هر ادارهكنندهاى در دورانش ضرور و سودمند است ، بزرگ مىكنند . من در حق اعليحضرت خودمان جسارت نمىكنم . فقط مثلا مىگويم . . . و الا من چندان عقلم به اين مسائل مهم قد نمىدهد و معلم احمقى بيش نيستم . » كارلايل گفت : « پس او را شما يك قهرمان نمىدانيد . من به ديوانهها از نوع كاليگولا و نرون كارى ندارم . من مثلا از اليور كرمول صحبت مىكنم . به من گفته بودند رضا خان پهلوى يك قهرمان است . يك نابغه است . » ميرزا عليخان لحاف گلدار و بدون ملافه را به خود پيچيد و گفت : « چه عرض كنم . بنده بىتقصيرم . »